تبليغاتX

Home Email Archive My previous blog
اصلن به مادرت بگو
دختر نیست!

شعرهایم را
بریز
دور تر از این نمی شود

اسم یهودی ات
اصول مذهب ام را ترور می کند

آینده ات را در رفت و آمدم
ـ بی لباس که می ریزی
توی نگاه دروغین اش ـ

الیاس!

فرزند حرامزاده مان
نجیب تر است از لذت بکارت اش

اصلن به مادرت بگو
دختر نیست !

حوادث که حمله می کنند
زنبق ها
قبل از بلوغ
پیر می شوند

 

دریا موسوی
۲۸/۱۰/۹۰

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390 ساعت 13:21 توسط دریا موسوی |
سفر به شرط چاقو

ال دی را فراموش کن

در قرص های اعصابش هم خُرد نمی شود

نگاه معصومش به وقت جنون

درنده تر از زخم هایی است

که خط به خط

با دست

بر دست

نشانده است

 

کنار سفر ایستاده بودم

که با گونه های چال

مرا                    بلند بلند

به بوسه صدا زد

 

چرا که کوه         لبهای او را

روی شکاف لرزان صورتم

به شرم         تکرار می کرد

 

از حجم نور دراز کشیده بر اندامش

خوابش نمی ربود

با نگاهی از پنجره بی پرده تر

سرم را خم دید

و سیب هایم را چید

 

 پنهان کاری ده ساله ام

هُری 

از انگشتانش ریخت

 

و شانه اش 

که اتفاقن خسته هم نبود

مدام می لرزید

 

و چیزی نمانده بود

چیزی شبیه اشک یا عرق

بر لبهایم فرو چکد

که چکید

 

و من چشمانش را گشود

با آنکه نمی توانست نمیز دهد

اشک و    دریا و    عرق را

اما

مزه ی شور دلش را

بوسید

 

و رفت

پنجره را گشود

و رفت 

دکمه اش را بست

و رفت

کتری را گذاشت

و رفت

کبریت را آورد

 

و آمد

روبروی من

سیگار روشن کرد

 

دریا موسوی

25 - 26 / 5 / 90

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 ساعت 16:45 توسط دریا موسوی |
v.i.p

اتوبوس های شاخ دار

اتوبوس های پرنده

 

می کِشانند 

زیبایی مرا

به رخ چشمان ابری ات

 

ابرهای آن نزدیکی

صورتت را واژگون می کند

و صورتی ِ انگشتان مرا

سمت دستان در هم فرو رفته ات

می کِشاند

 

انحنای رو به بالای لبانت را

موازی

می کند

و حتی مثل سرت

سنگین

مثل شانه ات

افتاده

 

و سایه ات که پشت سرم بود

اگر

بیاید

بالای سرم

شب ها نیز

عمود بر چراغ های خیابان

خواهم خوابید

و روی خطوط عابرین پیاده

یک در میان ِ نگاهت را

سوار خواهم شد

 

و همچنان که کم می شوی از اضطراب

و همچنان که وصل می شوم به عشق

ما را به هم می رسانند

نه آغوش و بوس ها !

فقط

اتوبوس ها

اتوبوس ها

 

دریا موسوی

14/4/90

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ساعت 19:1 توسط دریا موسوی |
Endless Song / part II

اینبار حق با من است

که هشت صد ساعت است

در راه ام

و هنوز به ساعت هشت نرسیده ام


ای لعنت بر تمام بلیط های رفت

که برگشت دارد


اینبار حق با من است

که مجبورم

با صدای کشیدن سیفون

کریه کنم


و در حمام آب را باز بگذارم

تا خود زنی هایم لخته نشود


صبح دو پاکت بهمن بخرم

و شب

با حرفهای تو

باز بی سیگار شوم


انتقام ام را از خودم می گیرم

گلوله ای ندارم بچکانم

اما مغزم روی این خطوط پاشیده است


و حتی اگر اعدام کنم

پاها و دستان و پستان ام را

مادرم می شکند

پدرم خم می شود

برادرم خرد

و تو از آب و خواب ات

چیزی تکان نمی خورد


این بار حق با من است

هر چند نمی پرسی چرا ؟

نه !

این بار

نمی بخشم تو را

و کاناپه های تخت خواب شو را


دریا موسوی

2/4/90


لينك مطلب | نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390 ساعت 22:42 توسط دریا موسوی |
چند هزار تومان سرخوشی

چپ 

راست

راست

چپ 

راه نمی روند

 

گاوهای عاشق

که علف میکِشند

و شعرشان

در پستان

می خشکد

 

 

و با عینکهایی بر چشم

در می نوردند

خطوط اندام یکدیگر را

که در بستر رودخانه

روی هم می افتد

 

نیم متر از آسمان پایین تر

گاوهای عاشق

علف می کشند

و با موسیقی کلیسا ها و مسجد ها

بندری می خورند

بندری می رقصند

 

 

 

دریا موسوی

25/3/90

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 ساعت 13:32 توسط دریا موسوی |
دگردیسی

جرات ندارد

چاقو را

بیرون بیاورد 

او ضعیف تر از آن است

که کسی را

در خود

خاکسپاری کند

 

جرات ندارد

پستان هایش را ببرد

مثل مردی که

در واماندگی

ریش اش را از ته می تراشد

 

او که پرده های خون آلود را

با پلکهایش

پیوند داده است

می داند

 تمام روسپیان

زمانی عاشق بوده اند

 

دریا موسوی

21/3/90


لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 ساعت 1:59 توسط دریا موسوی |
زنده به گور

دورادور

آرزوی دستانت

و عبور مبهم تو

از سی و چند پل

شهر ِ یار

و خشکیده رود را

به گور خواهد برد

 

آری 

فراموش خواهد شد

میان حافظه ی کوچه باغ ها

گم و دور می شود

زنی که بی قرار است

اما صبور

 

بزرگ راه تو

عروس پل های کویر را

محرم نیست

بر زخم های نمک خورده اش

باران تو

نا مرهم بود

 

دریا موسوی 

13/3/90

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390 ساعت 2:5 توسط دریا موسوی |
آبستن
در پس باکرگی فلسفی ام

مادرم

چپ و راست

خواستگار می آورد

 

و من همچنان که

لای کاغذهایم

کلماتی که در دلم جا گذاشته ای را

بالا می آورم،

به انقراض نسل دایناسورها می اندیشم

 

هیچ کس نمی داند

من از تو باردارم

 

و باید در کافه ی همیشگی

بچه ام را بزایم

 

بعد

سیگاری روشن کنم

و در  گوشش

از آن بگویم

 

از شبی که فلسفه را کنار گذاشتم

و زنانگی ام

شعری شد

نیمی شبیه به تو

و نیمی  من

 

تا اثبات کنم

رابطه ی مندل و ادبیات هم

نامشروع بوده است

 

لینک شعر در آدم برفی ها 

دریا موسوی

27/2/90

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390 ساعت 22:49 توسط دریا موسوی |
خود کشی
تهران

با تو شهر دیگر بود

 

و در شهر من

آسمانِ خراشیده

ارتفاعش کمتر بود

 

از تو

تا شاهرگم

راهی نیست

ای لبانت تیز  !

برای خودکشی

زنده رود

کافی بود

 

تمام پل ها که جمع شوند

باز سقوط خواهم کرد

گفته بودم

هیچ چیز مثل دستانت نیست

اینبار

طعم گس سیگار

شهوانی ترین دهانت بود

 

زنی که به درد معتاد است

چاره اش بی خیالی نیست

دستانم را ببند

که ترکت کنم  !

این شعر

از ابتدا

آخرش  جدایی بود

 

سه شعر "خودکشی" ، "کودک بیرون" و "آبستن " من در پایگاه ادبی متن نو

دریا موسوی

8/3/90

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390 ساعت 22:40 توسط دریا موسوی |
کودک بیرون

کودکی در او بریز

که یکباره

سر از لای پاهای مادرش

بیرون بیاورد

و  آزادی را فریاد بزند  

با دهان خون آلود

زبان بسته

و صورت کبود

 

کودکی در او بریز

تا رقابت کند

با مادرش

در ویار به بوی آدمی زاد

 عق زدن

و روزنامه خواندن

 

***

کودکی در من 

خودکشی کرده است

با طنابی

از ناف 

پیچیده در گردن

و کیسه ی آبی

که زیر پایش را خالی کرد

 

دریا موسوی

19/2/90


لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 ساعت 22:15 توسط دریا موسوی |